بالاخره اسباب کشی
دیشب ساعت 4 بود که ایلیا واسه شیر خوردن بیدار شد.بعد از خوابیدن ایلیا من بی خوابی زده بود به سرم و خوابم نمی برد.آخه آخرین شبی بود که توی این خونه بودیم و داشتم این 1 سال رو مرور میکردم.
توی این خونه بود که ایلیا راه افتاد و حرف زدن یاد گرفت.یادم افتاد توی روروئک که می ذاشتیمش مقاومت میکرد که بیاد بیرون و بالاخره ما تسلیم می شدیم مخصوصا موقع غذا خوردن.
همیشه کنار تخت خودمون توی گهواره می خوابید و چون خونه جدید یه خورده کوچک تره و نمی تونیم هم گهواره و هم تختش رو ببریم گهواره رو جمع کردیم و به خاطر همین چند شبه بد خواب شده و ایراد می گیره.
راستی دیشب رفته بودیم خونه ی جدید رو ببینیم که چیزی کم داره یا نه از اونجا که برگشتیم ایلیا همه اش منو مانی صدا میکرد. خیلی قشنگ میگه خودشو لوس میکنه.فکر کنم ایلیا هم متوجه تغییرات شده و خواسته خودشم یه تغییر کرده باشه


بالاخره اسباب کشی
